یادم تو را فراموش
صدای من را از روز دهم جنگِ کذاییِ دوباره میشنوید. خیلی صدا میاید خیلی زیاد، من به همه گفتهام بعد از ان صبح که جنگنده امد خانهمان مهمانی! آببندی شدهام و دیگر از صداها نمیترسم! اما گمانم بولوف زدم و الکی گفتم، چون حالا که جنگنده کمی ان طرفتر از بالای سرِ ما است، خیلی خیلی خیلی میترسم. اگر جنگ تمام شد دلم میخواهد ادمهایی که این روزها جایی هستند که صدایی به گوششان نمیرسد و چشمشان دودی نمیبینَد، را یکجا جمع کنم از این روزهایشان گوش کنم، انها هم بعضی شبها با لباسِ بیرون میخوابیدند؟ کولهی همیشه امادهای که ساقهطلایی و خرما و اب و گازاستریل و باند و بتادین و چه و چه و چه داخلش باشد داشتهاند؟ برای انجامِ کارهای روزمره شرم و عذابوجدان وجودشان را پُر میکرده؟ فرقِ صدای جنگنده و پهپاد و پدافند و اینها را میفهمیدند؟ پسرکِ کلاساولیِ بغل دستشان اخرِ هر ارزویش "اگه نمیریم" اضافه میکرده؟ انهایی که جنگِ پیشین و جنگِ دوباره، هیچکدام را اینجا نبودهاند یعنی هیچگاه با صدایِ به هم خوردنِ درِ کمد یا درِ خانه نمیترسند که نکند بمبی بر سرشان فرود اید؟ چه خوب. امروز پس از ده روز با خودم فکر کردم شاید بدک نباشد اگر خودم را جمعوجور کنم و بروم در اشپزخانه و کیک بپزم، ده روز است حتی خورد و خوراکمان هم مُختل شده، از بوی وانیل و ارد دیگر خوشم نمیاید، نمیدانم چرا روسری جلوی دهان و بینیام بستم و مواد را با هم مخلوط کردم، پسرک گفت "اخجون کیک درست کردی ولی ایکاش همبرگرد درست کنی"، پسرک هیچ میداند حالم از بوی هرچیزی که روی شعلهی گاز طبخ میشود به هم میخورَد؟ ایکاش پسرک باقیِ عوارضِ این جنگ را هم متوجه نمیشد. امروز فکر کردم ایا پسرک در روزهای دور خواهد فهمید که این روزها ما را به قصاصِ گناهِ نکرده بالای دار بردهاند؟ ایکاش پسرک این روزها را فراموش کند، واقعا فراموش. کاش با جنگ قایمباشک بازی کند و جنگ قالش بگذارد.
۱۸ اسفند ۱۴۰۴
ـ ۱۱۵